تبلیغات
SS501 FanCluB 3 - naCme eshgh*사랑 바람*داستان نسیم عشق قسمت اول فصل 5
SS501 FanCluB 3
«¤• ฬĒ'ĿĿ ƧŪPPŌṜŦ ƧƧ501 4Ē∀ĒṜ •¤»
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
We'll Support Ss501 For Ever SS501 For Ever
درباره وبلاگ


با سلام .به یکی دیگر از فن کلاب های ss501 در ایران خوش آمدید.با آرزوی لحظاتی خوش برای شما در صورتی که از این وبلاگ خوشتان آمد ما را با آدرس سایت
http://ss501fanclub3.mihanblog.com
و با اسم
(¯`°•.¸~*ฬĒ'ĿĿ ƧŪPPŌṜŦ ƧƧ501 4Ē∀ĒṜ *~¸.•°´¯)
لینک کنید.در صورت بروز هرگونه مشکل به ما خبر دهید تا در اولین فرصت آنرا بر طرف کنیم .امیدوارم حمایت خود را از ما دریغ نکنید.
با تشکر طرفداران ss501
-------------------------------------------------
Welcome to another fan club of Iranian ss501
Wishing you happy moments
If you have any problems please let us news as soon as we hand it over
I hope their support of us do not hesitate
Thank ss501 fans
--------------------------------------------------

THE BEST SS501 FANCLUB


مدیر وبلاگ : мαηαgєя
نظرسنجی
wich one of ss501 members do u love?






بازم سلام

دوست جونای من خوبین؟خوش میگذره؟

نمیدونم بگم خوش بیختانه یا بد بختانه اما مدرسه ها از فردا باز میشن و به عبارتی دیگه از فردا مجبوریم تمام تلاش خودمونو برای اینکه بتونیم درس هامونو خوب بخونیم بکار ببریم

با این مقدمه میگم که من از این به بعد یا اصلا نمیتونم بیام نت یا اینکه خیلی کم میتونم بیام

در واقع من، آنا و ستاره هر سه سال سوم دبیرستان هستیم و امسال قراره دیپلم بگیریم بخاطر همین باید روی درسامون تمرکز کنیم

اینجا میخوام بگم به غیر از شیرین جون و سحر جون اگه کسی هست که واقعا میخواد اینجا نویسنده بشه تا حداقل دوسال بعد که ما سه تا دوباره برگردیم تا فردا به ایمیل شخصی من که توی پست ثابت هست بهم بگه تا براش فایل باز کنم اگر هم ایمیل نمیتونین بزنین توی قسمت call manager برام پیام بذارین و یه وسیله ی ارتباطی برام بذارین تا به یک نحو با خبرتون کنم

 

الان میخوام به عنوان آخرین پستم بیشترین قسمت داستان نسیم عشق رو براتون بذارم

قسمت های بعدیه داستان رو اگه وقت کردم بنویسم و تایپ کنم براتون میذارم اگه نتونستم بذارم نا امید نشین داستان ادامه داره حتما هم قسمت های بعدی پست میشه فقط امکان این وجود داره که یکم طول بکشه

 

دوست عزیزم که بهم نظر گذاشته بود میخواد داستانشو توی وبلاگ بذاره : عزیزم شما داستانتو به آدرس ایمیل من بفرست تا به نام خودت توی وبلاگ ثبت بشه نگران نباش من حتما پستش میکنم فقط سعی کن توی تایپ مشکلی نداشته باشی

 

از بقیه ی عزیزای خودم که این مدت اومدن و از داستانم تعریف کردن هم واقعا ممنونم ...خیلی خیلی خوشحالم که همه تون از داستان من خوشتون اومده و همه ی سعی خودمو میکنم تا نا امیدتون نکنم

 

در آخر باید بگم خیلی خیلی خیلی دوستون دارم....از همه برای کمک ها و حمایتتون ممنونم....از نویسنده های قدیمی و جدید وبلاگ هم ممنونم که همراهیم کردن....از شما دوستای گلم ام خواهش میکنم ما رو از حمایت خودتون بی نصیب نکنین....یه پیام ام به نویسنده های الان وبلاگ دارم ...شیرین و سحر عزیزم ازتون خواهش میکنم در این مدتی که من نیستم وبلاگ و خالی نذارین و به روز نگهش دارین...خب دیگه تا اشکم در نیومده برین ادامه مطلب داستان و بخونین :((

 

 

برای خواندن قسمت های قبلی کلیک کن :


(اگه بازم مشکلی هست اینجا کلیک کنین تا لیست همه ی پست های مربوط به نسیم عشق براتون بیاد)

 

 


فقط یه چیزی چون طولانیه و نمیشه همه رو یه جا براتون پست کنم ادامه توی پست بالایی هستش

-         میتونی بهم اعتماد کنی ...میتونم یه حدس هایی بزنم اما دوست دارم خودت بهم بگی

-         قول میدی به کسی نگی؟

-         آره عزیزم

-         پس امشب بهت میگم به کی علاقه دارم

-         میشناسمش؟

-         آره

-         از منم بزرگتره؟

-         فکر نکنم...ولی شاید یکمی

-         باشه عزیزم ...من تا شب لحظه شماری میکنم ...راستی تا یادم نرفته بگم که امشب کنار دریا میریم و اونجا غذا میخوریم...پسرا رو هم میفرستیم ماهی گیری ...البته فکر نکنم ماهی بتونن بگیرن و آخرشم باید تن ماهی بخوریم...ببینم ماهی دوست داری؟یا توام مثل هیونگ زیاد از غذاهای دریایی خوشت نمیاد؟

-         نه منم زیاد دوست ندارم

-         شما دو تا باهم خیلی وجه اشتراک دارینا....اوکی...پس ساعت 8 بیا پایین ..عزیزم فعلا کاری نداری؟

-         نه...

-         خب پس تا شب

-         هیوری؟

-         بله؟

-         از اینکه باهام حرف زدی ممنون...واقعا نیاز داشتم

-         خواهش میکنم عزیزم

هیوری با یه لبخند پر محبت با جیون خداحافظی کرد

بعد از حدود 4 ساعت جیون یه تاپ سیاه با یه بلوز حریر که خیلی نازک بود پوشید ...موهاش رو صاف کرد و باز گذاشتشون...وقتی داشت میرفت پایین هیوری و یونگ سنگ داشتن باهم حرف میزدن...جیون برای اینکه مزاحمشون نشه به سرعت از پله ها اومد پایین...صدای هیوری که جیون رو صدا میزد اومد....

-         جیون ...بابا صبر کن ما هم بیایم...

-         باشه اونی...

سه تایی باهم به طرف باغی که بین ویلا و دریا بود حرکت کردند ..یکدفعه هیونگ جون توجه هر سه تای اونا رو جلب کرد...هیونگ جون داشت برای آتیش چوب خشک جمع میکرد.

-         آِآِآِآِ ...جیون ببین کی اونجاس ؟

جیون سرش رو چرخوند و متوجه هیونگ جون شد...چشماشو گرد کرد و طوری قلبش تاپ تاپ میزد که میتونست صداش رو بشنوه....

-         هیونگ ..!داری چیکار میکنه؟

-         نمیدونم...چرا نمیر ازش بپرسی؟

-         داره چوب خشک جمع میکنه ... دخترا بریم..

-         نه...هیوری !یونگ سنگ اوپا شما برین...من میرم به هیونگ کمک کنم...

-         امّا...

هیوری دست یونگ سنگ و فشار داد و بهش اشاره کرد که بیا بریم

جیون آروم آروم رفت طرف هیونگ ..پسر بیچاره بی خبر از همه  جا با روشنایی یه چراغ قوه دنبال تکه های چوب برای روشن کردن آتیش بود...جیون یکدفعه از پشت چشم های هیونگ رو گرفت...هیونگ جون به شدت ترسید و یه جیغ بلند کشید...بعد که بلند شد جیون دهنشو گرفت و رفت جلوش :

-         سیسسسسسسسسسسسس...ساکت..مگه جن دیدی؟آِِآِ ...منم جیون...هیونگ جون ببین منم...آروم باش

هیونگ در حالی که نفس نفس میزد گفت:

-         اِ...کشتی منو...وای...این چه کاریه؟ها؟نزدیک بود سکته کنم...

-         ایشششش...الحق که بچه ای...ما رو بگو اومدیم کمک کی....

جیون بعد از اینکه اینو گفت رفت...

-         جیون ...باشه باا...نرو..بیا...بابا ببخشید...نمیخوای که این دفعه من بیام بترسونمت ...آخه تو این تاریکی کجا میری؟

-         چههه...باااشه...

-         اینا کافی ان....فقط بیا کمک کن اینارو ببریم

-         خب...اینارو بذار بغل من

هیونگ چند تا از چوب های سبکو داد به هلنا و چند تا از اون سنگیناشو خودش برداشت...توی راه هیونگ کلی خوشمزه بازی در آورد و جیون ام کلی خندید

از دور صدای هیونگ و جیون که قهقه زنان می اومدن توجه همه رو جلب کرد

-         به به .. دو گل نو شکفته تشریف آوردن

-         بابا به مجلسمون صفا دادین...آقای کیم ...مگه نه کیو؟

-         آره گفتم که این دوتا یه کاسه اس زیر نیم کاسشونه ها

-         کیو به جای این حرفا برو به خواهرم کمک کنه ...نمیبینی سنگینه؟

-         آره جونگ مین توام برو کمک هیونگ جون معلومه خسته ان

-         عمرا..من؟به هیونگ کمک کنم؟نه بابا

جونگ یی چپ چپ به جونگ مین نگاه کرد...جونگ مینم بدون اینکه حرفش رو ادامه بده رفت طرف هیونگ صورتشو بوسید و گفت:

-         عزییییزم ...خشته شدی؟خب بهم میگفتی می اومدم کمکت ...داداش جونه خودمی دیگه...بیا اصلا همه رو بده من برات میارم...

همه بخاطر این واکنش و حرف گوش کنیش از جونگ یی کلی خندیدن....

-         میگم جونگ یی تا به حال کسی نتونسته بود به جونگ یی زور بگه ..چه برسه به اینکه مجبورش کنه به هیونگ کمک کنه؟!!

-         جیون جونم من فرق دارم...

-         خدا شانس بده!!

-         چرا هیون که هر چی تو میگی نه نمیاره!!؟

-         آره اما وقتی بهش گفتم توی این درامای جدید بازی نکن گوش نکرد...

-         غصه نخور اونی جونم خودم میکشمش اگه دست از پا خطا کرد به خودم بگو

-         جیون دلت میاد؟

-         اِاِاِ...هیونا؟اصلا خودت بگو چیکار کنم؟

-         هیچ کاری از کسی بر نمیاد .هیونو خوب میشناسم اگع بخواد کاری رو انجام بده به حرف کسی گوش نمیده

دخترا داشتن همین طوری حرف میزدن که یکدفعه صدای فریاد کیو جونگ ترسوندشون

-         وا؟چیشده؟کیو جونگ بود؟

-         ای وای ؟چشه؟

-         نگران نباش هی جین جون...حتما دوباره دعواشون شده...

-         دعوا؟!!!!!

-         من میرم ببینم چش شده...طاقت نمیارم

-         باشه هی جین صبر کن منم بیام...

-         نکنه یونگ سنگ چیزیش شده باشه؟

-         نه بابا چرا میترسین؟

-         من رفتم نگران جونگ مینم

-         هیونا پاشو بریم

هی جین و هیوری و هیونا و جونگ یی و جیون همه رفتن به طرف اسکله تا ببینن جریان از چه قراره ...توی  اسکلله فقط جونگ مین و هیون بودن که داشتن بلند بلند میخندیدن طوری میخندیدن که حتی نمیتونستن حرف بزنن.....

-         جیون !!!! ما این پایینیم...بیا ببین هیونگ خان چه دسته گلی به آب دادن

صدا از طرف ساحل میاومد...جیون ، هیوری و هی جین دویدن بطرف ساحل یکدفعه دیدن کیو جونگ افتاده توی آب و مثل یه موش ابکشیده شده..یونگ سنگ و هیونگ هم دارن باهم روی ماسه ها دعوا میکنن و می غلتیدن

-         یونگ سنگ؟اِاِ..داری چیکار میکنی؟

-         هیوری بذار کارشو بکنه...هیونگ حقشه...

جیون که به سختی جلوی نده شو گرفته بود گفت

-         چرا دارین دعوا میکنین؟هاها! کیو خیلی بامزه شدی....هاهاهاها!

-         آره بایدم بخندی....هیونگ خان جناب عالی افتاده بود دنباله من و بعدم منو حل داد توی آب...

-         هیونگ درحالی داشت به زور یونگ سنگ رو از روی خودش کنار میزد گفت:

-         جیون انقدر قیافش با مزه بود وقتی توی آب افتاده بود که نگو...نبودی که ببینی

جیون برای رد گم کنی رفت تا یونگ سنگ و از روی هیونگ کنار بزنه و به هر زحمتی بود اون دوتا رو از هم جدا کرد  هر دوتا شون از بس که باهم دعوا کرده بودن خسته شدن و روی ماسه ها دراز کشیدن


بقیه پست بالایی





نوع مطلب : *naCme eshgh*사랑 바람*، *Story*이야기*، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1390/07/3
1396/05/14 09:45
Hmm it appears like your blog ate my first comment (it was extremely long) so I guess I'll just sum it up what I had written and
say, I'm thoroughly enjoying your blog. I too am an aspiring blog blogger but I'm still new to the whole thing.

Do you have any tips for first-time blog writers? I'd really appreciate
it.
1396/04/24 07:29
After I initially left a comment I appear to have clicked the -Notify me when new comments
are added- checkbox and from now on each time a comment is added I recieve four emails with the exact same comment.

There has to be a way you are able to remove me from that
service? Cheers!
1396/02/21 00:48
Thanks for finally writing about >SS501 FanCluB 3 - naCme eshgh*사랑 바람*داستان
نسیم عشق قسمت اول فصل 5 <Loved it!
1396/01/25 08:45
It's very simple to find out any topic on net as compared to books, as I found this paragraph at this website.
1396/01/21 22:33
I'm truly enjoying the design and layout of your site.

It's a very easy on the eyes which makes it much more pleasant
for me to come here and visit more often. Did you hire out a developer to create your theme?
Exceptional work!
1396/01/18 13:18
Thanks very nice blog!
1396/01/17 04:32
Hi to every body, it's my first visit of this website; this
web site carries remarkable and in fact excellent information in favor
of readers.
1391/08/4 10:13
سلام عزیزم وای داستانت مهشره ولی اشتباه کردی اشتباهت اینه که وقتی جیون میره کمک هیونگ اونجا هم هیونگ میخواد بعضی از چوب هارو بده به جیون اون جاش گفتی چوب هارو داد به هلنا اولش نفهمیدم ولی بعدش فهمیدم اشتباه کردی تازه من این قسمتو خوندم متوجه نمیشم که چه کسایی دارن با هم حرف میزنن لطفا اون جا هایی که دارن باهم حرف میزن رو بنویس 9هم فیلتره ادم نمیفهمه که چه اتفاقی افتاده بود لطفا به جون هیونگ یا جون هر کسی که دوست داری درستش کن
мαηαgєя ok azizam
1391/06/30 15:15
سلام 9فیلتره لطفا درستش کن داستانتم عالیییییییییی.
мαηαgєя merC azizam chashm
1391/06/3 11:29
سلام عزیزم قسمت 9 فیلیه میشه درستش کنین
мαηαgєя jedi?
1391/05/28 20:59
سلام دوست عزیزم خوبی؟ بعد از کلییییییییی وقت اومدم واسه داستان قشنگت وااااااااااااای خدا خیلی عقبم خداکنه زود بتونم تمومش کنم بای
1390/11/3 15:15
عزیزم از وبت خیلی خوشم اومده
می خوام بلینکمت اما بلد نیستم چجوری عنوانت رو بزنم خیلی سخته
می شه بهم یاد بدی؟یا اینکه بی خیال بشم؟
:♥. • •. ♥SeTarE♥. • •. ♥ عسلم به پست ثابت مراجعه کن میتونی
1390/10/8 00:26
لطفا بقیه داستان بزارید
:♥. • •. ♥SeTarE♥. • •. ♥ عزیزم هلنا جون فرصت پیدا کنه حتما میذاره
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی