تبلیغات
SS501 FanCluB 3 - naCme eshgh*사랑 바람*داستان نسیم عشق قسمت سوم فصل 4
SS501 FanCluB 3
«¤• ฬĒ'ĿĿ ƧŪPPŌṜŦ ƧƧ501 4Ē∀ĒṜ •¤»
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
We'll Support Ss501 For Ever SS501 For Ever
درباره وبلاگ


با سلام .به یکی دیگر از فن کلاب های ss501 در ایران خوش آمدید.با آرزوی لحظاتی خوش برای شما در صورتی که از این وبلاگ خوشتان آمد ما را با آدرس سایت
http://ss501fanclub3.mihanblog.com
و با اسم
(¯`°•.¸~*ฬĒ'ĿĿ ƧŪPPŌṜŦ ƧƧ501 4Ē∀ĒṜ *~¸.•°´¯)
لینک کنید.در صورت بروز هرگونه مشکل به ما خبر دهید تا در اولین فرصت آنرا بر طرف کنیم .امیدوارم حمایت خود را از ما دریغ نکنید.
با تشکر طرفداران ss501
-------------------------------------------------
Welcome to another fan club of Iranian ss501
Wishing you happy moments
If you have any problems please let us news as soon as we hand it over
I hope their support of us do not hesitate
Thank ss501 fans
--------------------------------------------------

THE BEST SS501 FANCLUB


مدیر وبلاگ : мαηαgєя
نظرسنجی
wich one of ss501 members do u love?






سلام دوست جونای من

اینم قسمت بعدیه داستان البته یکمیشو گذاشتم ولی فردا بقیه اشو براتون تایپ میکنم
لاو یو ال

برین ادامه مطلب
نظر یادتون نره

بعد از رفتن جیون همه به خوشیه خودشون مشغول شدن و هیچ کسبه هیونگ جون توجهی نکرد...هیونگ ام که به بقیه حسودیش میشد بلند شد و به طرف اتاقش رفت و تو افکار خودش غرق شد ...

من چِم شده؟احساسم نسبت به جیون واقعا چیه؟عاشقشم؟یا ازش متنفرم!؟خدایا کمکم کن.....

توی همین فکر و حال بود که صدای تق تق در رشته ی افکارشو پاره کرد

-         کیه؟

-         هیوریم....میتونم بیام داخل؟

-         آه..اونی...بیا تو....

-         هیونگ چرا نمیای پایین؟دیگه از اون هیونگ شیطون و با مزه ای که میشناختم خبری نیس!!!

-         نه ...فقط یکم بی حوصله ام....

-         ببینم اتفاقی افتاده؟خودت میدونی که میتونی به من اعتماد کنی!اگه چیزی هست بهم بگو...من فقط دوست و همراه یونگ سنگ نیستم....خواهر توام هستم...ممکنه یه سالی ازت کوچتر باشم اما هر چی باشه پخته تر از توام....دوتایی باهم بهتر میتونیم حلش کنیم تا تو تنها...

-         اونی؟!!!!

-         بگو!

-         من...من...نمیدونم...گیج شدم...

-         چیو نمیدونی؟

-         هیچی بیخیالش شو

-         اینکه به جیون چه احساسی داری؟

-         آ...اونی؟

-         من می تونم همه چیزو از چشای شما دوتا بخونم .این کاملا مشخصه که شما دوتا بهم علاقه مند شدین.اما از اینکه به بقیه اینو بفهمونین یه جور احساس ترس دارین.نگران نباش اگه اون واقعا دوستت داشته باشه با نقشه ای که من میکشم حتما بهت بله رو میگه

-         من فکر نمیکنم اون به من هیچ حسی داشته باشه

-         نفوذ بد نزن....بشپارش به من

هیوری بعد از اینکه این حرف و زد یه چمک زد و از اتاق بیرون رفت هیونگ ام رو تختش دراز کشید و به سقف خیره شد

-         واقعا؟اما فکر کنم بهتر باشه اول هیوری باهاش حرف بزنه تا ببینه نظر اون چیه بعدا به خودم امید بدم....

هیوری دوباره برگشت و یه دفعه درو باز کرد و گفت:

-         هیونگ !یه چیزیو بهم بگو...واقعا دوسش داری؟انقدری دوسش داری که هیچ وقت رهاش نکنی؟

-         اره اونی....مطمئن باش

-         اوکی...پس بقیه رو بسپار به من ...هنوز در این مورد با کسی حرف نزن

بعدم آروم از لپ هیونگ یه بوس کوچولو برداشت و رفت

هیوری رفت اتاق جیون و در زد :

-         بله؟!!!

-         هیوری هستم....میتونم بیام داخل ....

-         بله ...بفرمایید

-         سلام ....خواب که نبودی؟

-         نه...خوابم نبرد....

-         اومدم یکمی باهم حرف بزنیم....تو میدونی من و یونگ سنگ چطوری با هم دوست شدیم؟!

-         نه....ولی خیلی مشتاقم که بدونم....

-         خب پس خوب گوش کن....یه روز یونگ سنگ توی یکی از کنفراس های مطبوعاتی در حال گفتگو با خبرنگارا بود.ازش در مورد علایقش پرسیدن و اونم حرف هایی رو زد که من هم تقریبا از همون چیزها خوشم میاومد.بعد از اینکه از کنفرانس در اومد و میخواست سوار ماشین بشه من بدوبدو رفتم طرفش و ازش خواستم که برای محاصبه با روزنامه ی highcut  یه وقتی بذاره و شماره ی موبایلمو بهش دادم...

فردای اون روز یونگ سنگ بهم زنگ زد و گفت که میخوااد باهاش مصاحبه کنم.بلاخره ما هم توی رستوران باگوک دان قرار گذاشتیم ....چند باری با هم قرار گذاشتیم و من ازش کلی سوال پرسیدم.یه بارکه داشتیم از رستوران خارج میشدیم اون بهم پیشنهاد داد که دوری داخل شهر بزنیم توی ماشین این بار اون ازم سوال میپرسید ....وقتی که فهمید بی اف ندارم و شرایط من هم تقریبا شبیه شرایط اون هستش بهم پیشنهاد داد که باهاش دوست بشم اولش قبول نکردم اما بعد از کلی دلیل و منطبق قبول کردم تا مدتی باهم دوست باشیم اما هر روز که بیشتر سپری میشد بیشتر بهش علاقه مند میشدم تا اینکه یه روز که با هم برای گردش رفته بودیم بیرون من رو آورد توی همین ویلا تا ناهار رو همینجا بخوریم بعد از خوردن ناهار باهم رفتیم کنار دریا اونجا بهم حلقه داد و ازم خواست که برای همیشه باهاش بمونم....من اون لحظه هم خوشحال بودم هم مضطرب .فکرکنم دلیلشو بدونی؟

-         آره...بعدش

-         بعد از اینکه حلقه  رو دستم کرد . اولین بوسه ء عاشقنمون رو با هم تجربه کردیم.

-         واو.....

-         از اون موقع به بعد نه من هیچ وقت اون رو ول کردم و نه اون هیچ وقت چیزی رو از من پنهان نکرده....

-         وای واقعا ماجرای خیلی تاثیرگذاری داشتی

-         حالا تو بهم بگو...به کسی علاقه داری؟

جیون سرش رو پایین انداخت و هیچ چیزی به زبون نیاورد.

-         داری؟کیه؟من میشناسمش؟!تازه باهاش آشنا شدی؟اونم بهت علاقه داره؟

-         هیوری میشه در مورد این موضوع ازم چیزی نپرسی؟چون این چیزیه که واقعا خودمم نمیدونم.





نوع مطلب : *naCme eshgh*사랑 바람*، *Story*이야기*، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1390/06/30
1396/05/15 10:25
Hi there, I think your web site could be having browser compatibility problems.
Whenever I look at your web site in Safari, it looks fine
however when opening in I.E., it has some overlapping issues.
I merely wanted to provide you with a quick heads up!
Aside from that, excellent site!
1396/04/12 01:06
Hello there, You have performed an incredible job.

I will certainly digg it and in my opinion suggest to my friends.
I am confident they will be benefited from this web site.
1396/01/22 07:47
Right here is the perfect site for everyone
who hopes to understand this topic. You realize a whole lot its
almost hard to argue with you (not that I actually will need to…HaHa).
You definitely put a new spin on a subject that's been written about for ages.
Great stuff, just great!
1396/01/16 23:45
When some one searches for his essential thing, so he/she wants to be available that in detail, thus
that thing is maintained over here.
1391/12/29 11:49
سسسسسسسسسسسسسسلللللللللللللللللللام اونی جونم داستانت خیلی باحاله به منم سربزن!
راجع به دابل اس داستان می نویسم!!!
1390/07/27 15:43
قشنگ بود!مسسسسییییییییییییییییییی!
راستی من یه وبلاگ زدم خوشحال میشم سر بزنی!
мαηαgєя umadam
1390/07/2 19:49
lotfan saritar baghiasho bezar kheily tashakor
мαηαgєя hatman gholam
1390/06/31 04:54
انگار چند تا قسمت قبلش رو نخوندم ... الان می رم بخونمش ... بوس بوس

واسه قسمت بعدی حتما خبرم کن
منتظرم
мαηαgєя حتما عزیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی