تبلیغات
SS501 FanCluB 3 - naCme eshgh*사랑 바람*داستان نسیم عشق قسمت دوم فصل 4
SS501 FanCluB 3
«¤• ฬĒ'ĿĿ ƧŪPPŌṜŦ ƧƧ501 4Ē∀ĒṜ •¤»
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
We'll Support Ss501 For Ever SS501 For Ever
درباره وبلاگ


با سلام .به یکی دیگر از فن کلاب های ss501 در ایران خوش آمدید.با آرزوی لحظاتی خوش برای شما در صورتی که از این وبلاگ خوشتان آمد ما را با آدرس سایت
http://ss501fanclub3.mihanblog.com
و با اسم
(¯`°•.¸~*ฬĒ'ĿĿ ƧŪPPŌṜŦ ƧƧ501 4Ē∀ĒṜ *~¸.•°´¯)
لینک کنید.در صورت بروز هرگونه مشکل به ما خبر دهید تا در اولین فرصت آنرا بر طرف کنیم .امیدوارم حمایت خود را از ما دریغ نکنید.
با تشکر طرفداران ss501
-------------------------------------------------
Welcome to another fan club of Iranian ss501
Wishing you happy moments
If you have any problems please let us news as soon as we hand it over
I hope their support of us do not hesitate
Thank ss501 fans
--------------------------------------------------

THE BEST SS501 FANCLUB


مدیر وبلاگ : мαηαgєя
نظرسنجی
wich one of ss501 members do u love?






یه سلام پر از عشق به شما عزیزای گلم

 

من اومدم بلاخره بعد از این همه مدت میهن بلاگ باز شد و تونستم واردش بشم

خیلی دلم براتون تنگ شده بود همین که وارد وبلاگ شدم یک راست رفتم سراغ نظر هاتون و وقتی دیدم که همه ازم خواستین که ادامه ی داستان رو هر چه زودتر بذارم خیلی خوشحال شدم

جدا از همتون بخاطر اینکه  بهم نظر دادین و نشونم دادین اینهمه از داستان خوشتون میاد ممنونم

نظرات شما من و همه ی دوستای منو توی این فنکلاب امیدوار میکنه که برای هر چه بیشتر پیشرفت کردن وب تلاش کنیم

خب ذوق و شوق زیاد باعث پر حرفیم شد

به هر حال اومدم که با قسمت بعدی داستان این لطف شما رو جبران کنم

 

 

 

برای خواندن قسمت های قبلی کلیک کن :

قسمت اول داستان نسیم عشق

قسمت دوم داستان نسیم عشق

قسمت سوم داستان نسیم عشق

قسمت چهارم داستان نسیم عشق

قسمت پنجم داستان نسیم عشق

قسمت ششم داستان نسیم عشق

قسمت هفتم داستان نسیم عشق

 

قسمتی از پارت جدید داستان نسیم عشق :

 

خب داستان از اونجا مونده بود که جیون وهیونگ داشتن همدیگرو میبوسیدن اما ورود کیو جونگ و هی جین مانع شد:

 

-         آ…بچه ها شما هم اینجایین؟!!!

هی جین دستش رو دور بازوی کیو جونگ حلقه کرد و خوشحال به طرف جیون می اومد:

-         هی جین؟ این چه کاریه؟

-         کیو جونگ به نظرت الان بهش بگیم؟

-         چی کیو جونگ؟!!!دختر ادبت کجاست؟آقای کیم...!

-         اونی جیون بیاین بریم سر سفره ی ناهار تا من و هی جین همه ی چیزایی که باید بدونی و بهت بگیم ...خیلی حرفا باهات داریم....


کیو جونگ و هیونگ جون جلوتر رفتن و جیون و هی جین باهم  پشت سر اونا می امدن...جیون درحالی که راه میرفت یه دفعه دست هی جین رو محکم فشار داد و گفت :

-         تو با این پسره چیکار دارین میکنین؟ها؟

هی جین در حالی که قیافه ی حق به جانب به خودش گرفته بود گفت:

-         جیون...!اون پسره اسم داره...کیو جونگ ...

-         دختره ی ....بدو ببینم...اون پسره اسم داره...واسه من دم در آورده....

بعد از اینکه وارد ساختمان ویلا شدن همگی دور میز نشسته بودن و منتظر اینا بودن

جیون نگاه غضبناکی به هیونگ جون کرد و گفت :

-         من باید برم دست هامو بشورم ...آخه یکم خاکی شده ...شما شروع کنین لطفا...

-         منم میرم دستامو بشورم...آخه...خب هیچی....الان میام

جیون و هیونگ جون باهم رفتند تا دست هاشونو بشورن.هیونگ همین که میخواست سر صحبت و باز کنه جیون بدون هیچ اعتنایی بهش رفت به طرف سالن غذا خوری

-         خب ..همگی شروع کنین

-         هیون جونم اگه نمیگفتی  گرسنه میموندیم...

-         بابا جونگ مین چرا میزنی تو ذوق بچه؟!!ای بابا

-         کیو میزنم له شیا؟!

-         بسه دیگه....اااا...دعوا نکنین....جلو هیوری زشته...

-         آقا یونگ سنگ یعنی ما کشکیم؟میبینی هیوری به این میگن دوست پسر نه مثل این جونگ مین که....ای خدا...آخه چی بگم ....

جونگ مین سرخ شد و سرشو انداخت پایین ....بخاطر این تغییر قیافه ی جونگ مین همه کلی خندیدن

بعد از خوردن غذا همه در حال خوردن نوشیدنی شون بودن که با صدای ضربه ی قاشق به لیوان توسط کیو جونگ نظر همه بهش جلب شد:

-         حالا نوبت خبریه که من و هی جین میخوایم بهتون بدیم....

-         کیو زود باش منم میخوام یه موضوعی رو بگم..

-         هه هه...بدو کیو بگو هیون الانه که غش کنه....یه طوری میگه موضوعی و میخوام مطرح کنم انگار میخواد آپلون هوا کنه....

-         جونگ مین جونم شما ببند اون فک و بذار بچه ام کیو حرفشو بزنه....بگو عزیز دل یونگ سنگ

-         عجب یونگ سنگ بسه ااااا

-         خب.....اِاِاِهِم.....با اجازه ی اونی جیون ما دوتا...یعنی منو هی جین میخوایم...باهم....یعنی میدونی چیه....

-         کیو بذار من بگم...جیون !!کیو امروز ازم درخواست کرد که باهاش دوست بشم..حالا اگه توام رراضی باشی ..من تصمیم گرف....

-         چی؟چی گفتی؟تو اصلا فکر کردی که چند سالته؟تو میدونی داری چیکار میکنی؟بجای اینکه به فکر درس باشی ....!

-         اما....

-         دیگه اما و اگری در کار نیس...

جیون که از شنیدن این حرف خیلی ناراحت و عصبانی بود بلند شد و به طرف اتاقش رفت....

-         اما اونی...

جیون بدون توجه و توقف به راه خودش ادامه میداد

-         کیو حالا چیکار باید کنیم؟

-         من میرم باهاش حرف بزنم...

-         کیو صبر کن منم میام

-         هیون ...تو دیگه چرا؟

-         منم میخواستم بگم که با هیونا...خب میدونی که

-         ای داد ...بدو بریم...گاومون زایید

-         کیو اگه قبول نکرد گریه کن ...

-         آخه چطوری؟

-         اااا...مگه بازیگری بلد نیستی تو؟یه کاری کن گریه ات بیاد دیگه

-         باشه ....حالا بیا بریم

درو زدن و رفتن داخل اتاق جیون ...بعد از کلی اسرار جیون گفت مرغ یه پا داره...نمیشه که نمیشه...ابن دوتا پسر که کشتی هاشون غرق شده بود گریون و حیرون اومدن پایین....هیونگ که اینارو دید خیلی دلش گرفت و ناراحت شد ...تصمیم گرفت با جیون حرف بزنه...اما نمیتونست بره چون که از دست اون ام عصبانی بود....بعد از نیم ساعت جیون آروم آروم اومد پایین ...در حالی که همه داشتن به اینکه چطوری دل جیون رو به دست بیارن فکر میکردن صدای کفش های جیون نظر همه شونو جلب کرد...

-         اودم پایین تا دوست پسر هیونا و هی جین رو معرفی کنم که خودم براشون در نظر گرفتم

با این حرف جیون هیون جونگ و کیو جونگ نزدیک بود غش کنن که ای وای دختر مورد علاقه مون از دستمون رفت....کیو جونگ که چشاش پر اشک بود رفت بیرون و هیون جونگم رفت به نرده های توی بالکن تکیه داد و به بیرون خیره شد

هیونگ جون با چشمای نگران به جیون خیره بود و جیون از توی چشماش میخوند که حرف دلش چیه...یه چشمک بهش زد و ادامه داد:

-         هی جین جان بیا اینجا عزیزم...

هی جین خواه نا خواه به طرف جیون رفت و جیون دستشو گرفت و رفت به طرف کیو جونگ که بیرون روی نیمکت توی حیاط نشسته بود و دستهاشو روی سرش گذاشته بود....

-         کیو جونگ؟پاشو ببینم!میخوام یه چیز خیلی با ارزشو بهت امانت بدم...

چشمای هی جین که داشت از شدت خوشحالی میدرخشید پر از اشک بود...

کیو با شنیدن این حرف قلبش شروع به تپیدن کرد و از جاش بلند شد

جیون دست کیو رو گرفت و توی دست هی جین گذاشت و ادامه داد:

-         اینم امانتی من ...اما اگه ناراحتش کنی ، دلشو بشکنی و بهش آسیبی برسونی خودم میکشمت باشه؟

کیو که نمیدونست بخنده یا گریه کنه زبونش گرفته بود...

-         من...ممم...من...

-         بابا شوخی کردم....فقط مراقبش باش

-         اوه ه ه ه ....خیالم راحت شد...بهت قول میدم نذارم اشک به چشماش بیاد....

-         خب بیا خانم هی جین ...اینم کسی که میخوای باهاش دوست بشی ...اما هر چی شد من هیچ دخالتی نمیکنم....همش پای خودت

-         جیون...ممنونم...واقعا یه فرشته ای...تو بهترین دوست روی زمینی....

-         باشه باشه...ای بابا ...خفه شدم....اشتباه گرفتی ...اونی که باید بغلش کنی اونوره....

جیون بعد از اینکه مسئله ی کیو جونگ و هی جین و حل کرد رفت سراغ هیونا

-         هیونا بیا...باید حاضر شیم و بریم...

-         اما ...اونی...

-         هیونا تو به من یه قولایی داده بودی یادته؟

-         اونی نمیخوای به من و هیونا اجازه بدی؟

-         هیونگ! میشه بیای میخوام باهات حرف بزنم

-         باشه بریم

هیونگ و جیون باهم رفتن به آشپزخونه و بعد از 10 دقیقه برگشتن

-         خب هیونگ چیشد؟

-         بعدا بهت میگم...آخه پسر اینم فیلمه رفتی بازی کردی؟!

-         حالا چون به هی جین اجازه دادم شما ها هم میتونین باهم دوست شین اما...هر چی شد من مسئولیت هیچ چیزیو به گردن نمیگیرم.

-         باشه نگران نباش....من هیونا رو دوست دارم

-         باشه...ببینیم و تعریف کنیم ...من خیلی خسته ام باید بریم یکم استراحت کنم...ظهر همگی بخیر...فعلا



 خب دیگه تا اینجا رو داشته باشین تا بقیه رو فردا تایپ کنم الان واقعا خوابم میاد

به نظر تو دوست من قسمت بعدی قراره چه اتفاقی بیفته؟قضیه هیونگ و جیون چی میشه؟

توی نظرات بهم بگو برام جالبه بدونم زمینه ی فکریه تو چطوریه

پس  تا قسمت بعدی داستان فعلا بابای





نوع مطلب : *naCme eshgh*사랑 바람*، *Story*이야기*، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1390/06/29
1396/05/16 02:56
Have you ever thought about including a little bit more than just your articles?

I mean, what you say is valuable and everything. However think
about if you added some great photos or video
clips to give your posts more, "pop"! Your content is excellent but with
pics and clips, this blog could definitely be one of the best in its niche.

Great blog!
1396/04/11 02:29
Loving the information on this internet site,
you have done great job on the blog posts.
1396/02/23 09:49
Hmm is anyone else having problems with the images
on this blog loading? I'm trying to figure out if its a problem
on my end or if it's the blog. Any feed-back would
be greatly appreciated.
1396/01/21 18:42
I got this site from my pal who told me regarding this website and at the moment this time I am browsing this site and reading very
informative content at this time.
1396/01/17 14:52
Pretty! This was a really wonderful post. Thank you for
supplying this info.
1396/01/15 00:47
Heya i'm for the first time here. I came across this board and
I find It really useful & it helped me out much.
I hope to give something back and help others like you aided
me.
1396/01/11 02:41
Amazing! Its really remarkable article, I have got much clear idea concerning from this article.
1391/08/4 09:55
ای خدای من از خنده دل روده گرفتم خوب معلومه دیگه با هم دوست میشن ولی چه دوستای
ای بابا چرا نمیذاری این تو همدیگرو ببوسن واقعا که ایش بییچاره اوپای من ااااااااااااااااااااااااااااووووووووووووووووووووووووپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا اوپا کاش زود تر این قضیه ی دوست شدنه حل بشه من که الان هول ورم داشته که چهطوری جیون راضی میشه قست 9رو درست کن با این شد 100بار ای بابا
мαηαgєя ok fereshte jun alan
1391/06/30 15:12
باهم عشقولانه دوست میشن
мαηαgєя uhum :X
1391/06/3 11:31
با هم دوست میشن
1390/08/2 12:51
سلام....
قسمت9رو باز نمی کنه
мαηαgєя chera?
1390/06/30 17:31
لطفا اگه قسمت بعدی رو اپیدی
خبرم کن
мαηαgєя hatman
1390/06/30 16:54
سلام
مگه قرار نبود تا امروز
قسمت 8 رو بنویسی
من خیلی دوست دارم بدونم اخرش چی میشه
мαηαgєя hatman mizaram
1390/06/30 07:49
اخیش.بالاخره اینم از قسمت بعدی.
мαηαgєя fadaye to
1390/06/29 17:37
خیلی خوبه
ولی قسمت هاش خیلی کوتاهه
мαηαgєя فردا بقیه اش رو هم میذارم عزیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی